
من در رقص نگاه مهتاب، فقط نگاه تو را دیدم.
ستاره ها را به ضیاقت انتظارم دعوت کردم.
کوچه سرشار از انتظار من است.
هوا بوی دلتنگی مرا می دهد و من هنوز بیقرارم.
مهتاب با اندوهی نقره ای رنگ گفت:
«منتظر مباش، او بر نمی گردد!»
نه! نه! نه! ...
این را من هزار بار گفتم: نه!
انتظار من بهانه ی بودن من است
می دانم
تو می آیی و من چشمانم را فرش زیر پای آمدنت می کنم.
نظرات شما عزیزان:
مصطفی 
ساعت10:59---9 شهريور 1392
نیوتن باز هم که حرفت 3شد..... من با اعتماد به قانون سوم تو نیرویی به اندازه عشق به او وارد کردم اما او با حرف هاش نیرویی به اندازه مرگ به من وارد کرد.عشق و مرگ کجا مساوی بود من که نفهمیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
naeeme 
ساعت15:37---21 مرداد 1392
فـرهنـگ لـغـتهــا نـیـاز بـه ویــرایــش دارند !
بـرای مـعنی دلـتـنـگی
احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت، دلتنـگی یــعنـــی تـــو . . .
kati 
ساعت23:24---20 مرداد 1392
هزار سال به سوی تو آمدم ,
افسوس !
هنوز دوری ! دور از من , ای اميد محال
هنوز دوری , آه , از هميشه دورتری !
هميشه , اما , در من کسی نويد می دهد
که می رسم به تو !
شايد هزار سال ديگر !